يکشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵
سیاسی

سرمقاله اعتماد/ گذر از مارپیچ جنگ به همزیستی منفعت ‌محور

سرمقاله اعتماد/ گذر از مارپیچ جنگ به همزیستی منفعت ‌محور
پیام فارس - اعتماد/ «گذر از مارپیچ جنگ به همزیستی منفعت ‌محور» عنوان یادداشت روز در روزنامه اعتماد به قلم حق شناس است که می‌توانید آن را در ادامه بخوانید: آیا ایران و ...
  بزرگنمايي:

پیام فارس - اعتماد / «گذر از مارپیچ جنگ به همزیستی منفعت ‌محور» عنوان یادداشت روز در روزنامه اعتماد به قلم حق شناس است که می‌توانید آن را در ادامه بخوانید:
آیا ایران و امریکا محکومند دشمنی تاریخی خود را تا مرز جنگ‌های پی‌درپی ادامه دهند، یا می‌توانند با وجود تفاوت در منافع، رویکردها و سیاست‌های منطقه‌ای، راهی برای همزیستی بیابند؟ این پرسش در شرایطی مطرح می‌شود که تجربه رویارویی‌های نظامی اخیر، بار دیگر محدودیت قدرت سخت را در دستیابی به اهداف سیاسی آشکار کرده است. دو کشوری که هر یک از توانایی‌های قابل‌ توجهی برای آسیب‌رساندن به دیگری برخوردارند، الزاما از توانایی تحمیل اراده سیاسی خود بر طرف مقابل برخوردار نیستند. در چنین وضعیتی، ادامه تقابل ممکن است به چرخه‌ای فرساینده تبدیل شود که هزینه‌های آن پیوسته افزایش می‌یابد، بی‌آنکه افقی روشن برای پایان بحران پدیدار شود. در پنج یادداشت پیشین، از روایت تاریخی مارکو روبیو در آتن آغاز کردیم، به فراز و فرود مناسبات ایران و امریکا پرداختیم، مساله تاب‌آوری ایرانیان را بررسی کردیم و سرانجام در گذر از آکروپولیس به پاسارگاد، از نسبت قدرت، حقوق بشر و پیام صلح سخن گفتیم. اکنون پرسش از گذشته و میراث تمدنی به مساله‌ای عملی در زمان حال رسیده است: چگونه می‌توان پیام صلح را به سازوکاری برای جلوگیری از جنگ تبدیل کرد؟برای پاسخ، نخست باید سازوکار گرفتار شدن در مارپیچ جنگ را شناخت. در روابط بین‌الملل، یکی از دشوارترین وضعیت‌ها هنگامی شکل می‌گیرد که اقدام یک کشور برای افزایش امنیت خود، از نگاه طرف مقابل تهدیدآمیز تلقی شود. افزایش توان دفاعی، استقرار نیروها، گسترش بازدارندگی یا نمایش قدرت، ممکن است واکنشی متقابل برانگیزد. بدین‌ترتیب، حتی هنگامی که طرف‌ها مدعی‌اند خواهان جنگ نیستند، مجموعه تصمیم‌های آنان می‌تواند احتمال وقوع آن را افزایش دهد. این همان معمای امنیت است که در شرایط بی‌اعتمادی، به مارپیچ تهدید و واکنش تبدیل می‌شود. در تحلیل این وضعیت، توجه به پیوند دیپلماسی، مقاومت و جنگ، چنان‌که ابراهیم متقی نیز در بررسی تحولات اخیر بر آن تأکید کرده، اهمیت دارد. مقاومت و بازدارندگی برای حفظ استقلال و جلوگیری از تحمیل اراده خارجی ضروری‌اند، اما اگر به راهبردی سیاسی برای پایان بحران پیوند نخورند، ممکن است کشور را در وضعیتی دایمی از آماده‌باش و فرسایش نگه دارند.
راهبرد نظامی باید در خدمت راهبرد امنیت ملی باشد؛ زیرا امنیت پایدار تنها با حفظ توان دفاعی حاصل نمی‌شود و به ثبات اقتصادی، اعتماد عمومی، روابط منطقه‌ای و امکان پیش‌بینی آینده نیز وابسته است. در این میان، نقش اسراییل را نمی‌توان نادیده گرفت. یکی از فرضیه‌های قابل بررسی آن است که تشدید رویارویی ایران و اسراییل، به‌ویژه در پی تحولات هفتم اکتبر ۲۰۲۳ و جنگ‌های پس از آن، زمینه انتقال کانون بحران از منازعه فلسطین و اسراییل به تقابل گسترده‌تر ایران و امریکا را فراهم کرده است. می‌توان این وضعیت را در چارچوب فرضیه «تله تل‌آویو» بررسی کرد؛ وضعیتی که در آن، تداوم تنش و گسترش میدان جنگ، قدرت انتخاب مستقل را برای بازیگران محدود می‌کند. البته اثبات اینکه چنین روندی محصول طراحی آگاهانه و یکپارچه رهبران اسراییل بوده، نیازمند شواهد مستقلی است. آنچه از منظر راهبردی اهمیت بیشتری دارد، بررسی پیامدهای این روند است. آیا منافع ملی ایران و امریکا ایجاب می‌کند که اختلافات‌شان در چارچوب منطق رویارویی ایران و اسراییل تعریف شود؟ آیا واشنگتن باید هزینه‌های یک جنگ فرسایشی منطقه‌ای را بپذیرد و آیا تهران می‌تواند بدون توجه به پیامدهای اقتصادی، اجتماعی و منطقه‌ای ادامه تقابل، صرفا بر منطق واکنش متقابل تکیه کند؟ پاسخ به این پرسش‌ها مستلزم تفکیک بازدارندگی از راهبرد پایان جنگ است. توان دفاعی می‌تواند هزینه حمله را افزایش بدهد و از تسلیم در برابر فشار جلوگیری کند؛ اما به‌تنهایی تضمین نمی‌کند که طرف مقابل از تهدید دست بردارد یا بحران به توافقی پایدار برسد. از سوی دیگر، مذاکره بدون برخورداری از پشتوانه سیاسی و امنیتی نیز ممکن است به توافقی شکننده بینجامد. مساله اصلی، انتخاب میان دفاع و دیپلماسی نیست؛ بلکه یافتن نسبتی عقلانی میان این دو است. از همین‌جا مفهوم «همزیستی منفعت‌محور» معنا پیدا می‌کند. ایران و امریکا برای پایان ‌دادن به دشمنی، ناگزیر نیستند دوست یکدیگر شوند، درباره تاریخ روابط‌شان به روایت مشترکی برسند یا همه اختلافات خود را یک‌باره حل کنند. کافی است بپذیرند که ادامه جنگ و بی‌ثباتی، هزینه‌هایی بر هر دو طرف تحمیل می‌کند و برخی منافع آنان، از جمله جلوگیری از گسترش جنگ منطقه‌ای، امنیت مسیرهای انرژی و کشتیرانی و مهار گروه‌های افراطی، می‌تواند زمینه توافق‌های محدود و متقابل باشد. چنین همزیستی‌ای نه به معنای چشم‌پوشی ایران از استقلال و حقوق خود است و نه مستلزم پذیرش سیاست‌های منطقه‌ای امریکا. سخن بر سر طراحی قواعدی است که اختلافات را از مسیر جنگ خارج کند. این قواعد می‌توانند از اقدام‌های مرحله‌ای، همزمان و قابل راستی‌آزمایی آغاز شوند؛ اقدام‌هایی که برای هر دو طرف دستاوردی ملموس داشته باشند و هزینه نقض تعهدات را افزایش دهند. میانجیگری کشورهای منطقه و قدرت‌های موثر جهانی نیز زمانی سودمند خواهد بود که به تعهدات روشن و سازوکارهای اجرایی پیوند بخورد، نه آنکه صرفا به انتقال پیام محدود بماند. بااین‌همه، هیچ توافق خارجی بدون توجه به وضعیت داخلی ایران از پایداری کافی برخوردار نخواهد بود. جامعه‌ای که هزینه‌های جنگ، تحریم و نااطمینانی را تحمل می‌کند، باید آثار گشایش دیپلماتیک را در زندگی خود احساس کند. بازسازی اعتماد عمومی، گسترش مشارکت سیاسی، شفافیت در بیان هزینه‌ها و دستاوردهای تصمیم‌های کلان و بهره‌گیری از ظرفیت نخبگان و نیروهای اجتماعی، بخشی از توان ملی برای پشتیبانی از دیپلماسی است. از این منظر، توافق ملی نه موضوعی جدا از سیاست خارجی، بلکه یکی از پشتوانه‌های اصلی آن است. اکنون زمان آن است که در تهران و واشنگتن، پرسش از چگونگی پیروزی بر دیگری جای خود را به پرسشی دشوارتر بدهد: چگونه می‌توان از تکرار جنگ پر هزینه جلوگیری کرد، بی‌آنکه منافع اساسی و امنیت هیچ‌یک نادیده گرفته شود؟ پاسخ، نه در خوش‌بینی ساده‌انگارانه به مذاکره است و نه در تصور پایان‌ناپذیری دشمنی. پاسخ را باید در واقع‌بینی، شناخت محدودیت قدرت، پذیرش منافع متقابل و شجاعت اتخاذ تصمیم‌های سیاسی جست‌وجو کرد. پاسارگاد می‌تواند یادآور ارزش تاریخی صلح باشد، اما صلح امروز به چیزی فراتر از پیام‌های نمادین نیاز دارد: به تدبیر، توافق و اراده‌ای برای شکستن چرخه خشونت. بازدارندگی می‌تواند مانع شکست شود، اما به‌تنهایی صلح نمی‌سازد. هنر سیاست آن است که توان دفاعی را به پشتوانه دیپلماسی تبدیل کند و از دل تجربه جنگ، راهی برای همزیستی پایدار بگشاید.


نظرات شما